تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

:

سعی کن چیزی را دوسـ ـت بداری، فرقی هم نمی کند

خدایی

موسیقی ای

کتابی

حتی...

حتی نگاهی

اما یک چیزی را دوسـ ـت بدار

 

ما بدون عـ شـ ق چیزی کم داریم!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:7 نويسنده helia |

آه نگاه کن

هنوز هم امید

در رخت عزای واژگان

یک خط بالاتر از ناباوری ست...

 

که تخریب می شود دل تنگی

وقتی در خیال

کنار من می نشینی

و در من ریشه می کنی!

 

نگاه کن

این چَشم ها

چه رازها که فاش نمی کنند

- این دل ها -

 

آه آری

عـ شـ ق اشکنک دارد!

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:57 نويسنده helia |

آه ببین!

       اگر دیوارها نبودند

                         نزدیک تر بودیم...

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:57 نويسنده helia |

تمام غصه ها را می خورم

                        به سلامتی داشتن تو!

+ تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:27 نويسنده helia |

پاییز من ببین!

در رقص قطره های عـ اشـ قی

در اوجگاه افسون گری ها

غم های شرقیَ م را - برهنه وار - فریاد می کنم

تا که چَشمانم آینه ی ازلی حضور باشد!

 

که این وقار زیبای بی مرزت

مرا عـ اشـ ق تر می کند

و ذوب می شود، بطالت ابدی رفتن هایم

وقتی در خماری ابرهای آسمانت

- مستِ مست -

آرزوی پریدن را سَر می کشم!

 

پاییزکم!

بیا

بیا به نسیمی کوتاه

آبستن کن این ابرهای پوشالی را...

و بگذار

زیر باران مهربانی ها

سرم به سقف آسمان گیر کند

و خاک تنَ م استحاله دهد، زبونی ِ هذیان ها را!

 

آه بیا!

بگذار عـ اشـ قی کنم

بیا...

 

 

+ شرمنده از نبودنم

که عزادار مهربان مردیَ م که پاییز - ندیده کوچ کرد...

صد ح ی ف!

 

(باشید، بودنتان گرمم می کند)

 

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:17 نويسنده helia |