تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

الفبای آتشم

- بی قرار و بی قرار و بی قرار -

 

بخوان:

علوم انسانی ِ عاصی من

- این عروسک کوکی -

لعنت الله شده است

که هذیان علوم انسانی

این روزها

کابوس حاکم شهر شده است

 

بدان:

تناقض عجیبی ست

روزگاری دورافتاده و غریب

روزی اما درون قربانگاه شهرت!

 

آری

استحاله یعنی همین

یعنی از فرش به عرش رسیدن

در تثلیث زر و زور و تزویر

یعنی...

 

آه نگاه کن

دانشکده ی علوم اجتماعیَ م دارد حوزه می شود

همچو فلسفه، حقوق، ادبیات، علوم سیاسی، همچو...

که این ها تا همیشه ی تاریخ بی قواره اند

چونان غده ای(بخوان عقده ای) سرطانی بر تارَک دیوار!

 

آخ که من چه قدر عصبانیَ م...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:7 نويسنده helia |

حسین بازیَ م داده است

و مرا تاب ایستایی برابر کودکی هایم نیست...

 

پاییز

- این وسعت زیبای بی مرز -

نزدیک ست

باید از آن نگاشت و اول مِهر روی دیوارک وبلاگ قاب کرد...

 

آخ که برای این عـ اشـ قانه ی مقدس باید همه را بازی داد، بیایید بازی:

SinGle PlaYeR، همـیلا، شیخ، لــیلا، گلـــناز، مرتضا، آســمون، معصــومه، دخترک بی سلام من

ســینا، مهســا، مریمــی، پژمـان، نغمـــ ه، من، علــی، شــکلات تلخ، حسین کـرمانی، سعیده & سعیده...

 

+ همه بازی!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:37 نويسنده helia

یا رب!

امشب تمام قطب نماهای عالم نشانه رفته اند تو را

بیا تیک بزن طومار حاجاتمان را

بیا...

 

+ محمدرضا جلایی پور آزاد شد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:27 نويسنده helia

تکیده شد عـ اشـ قانه های من، در امتداد تزویرهای کور

اما به حرمت عـ شـ ق سوگند

اینجا

میان یادداشت های هرروزه

بلند بلند می نویسم:

" دوسـ ـتت دارم "

و یک قدم عقب نخواهم نشست!

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:7 نويسنده helia |

خدایا!

در سایه سار حضور تو

لبخند من به بلندای حسرت زمانه است

که تو نور نادیده ی چَشمان منی

زیباترین غزل واژه گانم...

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:17 نويسنده helia

دویدیم

و

دیدیم

که "آزادی"

گوشه ای

روی سنگفرش های شهر به خون نشسته است

و "جمهوری" آن سوی دیگر

باتوم به دست

بازیِ خودکشی های تشریفاتی را

در اکاذیبِ اخبارهایش قمار می کند...

 

نگاه کن

ببین

هوای چَشم های این شهر شرجی ست

که صدای احتضار

لالایی شب های ظلمت ست

و عـ شـ ق

حدیث غریب زمان...

 

آه

- فریاااااااد -

ای هم نسل به خون افتاده ام

درود بر تمام دردهای مقدسَ ت، در تبعید و بند

که در طغیان مسلسل ها

ما آغشته به اشکیم

تو

تو آغشته به خون...

 

که دیگر بس ست

اعدام و ابطال و اعتراف

خسته ایم...

که ما به سانسورها زنده ایم

کین نقطه ها همیشه آدم را تبرئه می کنند!

 

نقطه.

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:37 نويسنده helia |

خدایا!

از درد کدام فِراق بنالم

و در آرزوي کدام وصال دست به دعا بردارم

هنگامي که تو از رگ گردن نزديکتری؟!

 

+ تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:27 نويسنده helia |