تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

ببین!

تاریخ آنجا نشسته است

و دست های به خون آلوده ی تو را

قطره قطره

سطر به سطر می نگارد...

 

اما

نه حرفی برای گفتن ست و نه واژه ای برای نگاشتن

که سقف دل چسبیده به طاق

کین روزها چیزهای جزئی ِ بی اهمیت هم افسرده ام می کند...

 

پس بیا

بیا حواسم را بده تا پرت کنم

که ما محکوم ظلم خویشیم

مظلوم ظلم خویش!

 

بیا...

 

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:47 نويسنده helia |

رنج را نمی توان پنهان کرد

شکلی دارد عجیب که زود خودش را لو می دهد و تقریبا به هر شکلی نزدیک ست!

شکل سکوتِ میان واژه های من، وقتی خش خش تلفن را بهانه می کنم

شکل تشویش های من، وقتی نمی توانم پنهانش کنم

و شبیهِ شبیه دلبستگی هایم، زیرا وقتی دلبسته می شوم رنجی را هم به جان می خرم!

 

آه آری

وقتی غمگینی، به یاد داشته هایت و نداشتن هایت می افتی

و من امروزها به یاد تمام داشتن های نداشته ام افتادم

که هرگز در هنگامه ی شادکامی یادشان نمی کنم!

 

می بینی!

ترنم باران برای بال بال پرنده ی بی قرار زیر مژگانت کافی ست

که مدت هاست هر روز کسی یقه ام را می گیرد و من سکندری می خورم، مُدام!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:7 نويسنده helia |

ببین!

هنوز هم انگشت سبابه

در خیانت رأی

در قتل عام گل

در خونابۀ عـ شـ ق

به عزا نشسته است...

 

ببین!

آخ دارم درد می کشم...

 

آخ...

 

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:17 نويسنده helia |

زنده گی؛

گاه ترجمان درد است...

 

+ تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:57 نويسنده helia |

سال هزار و سیصد و خون

 

سال اندوه

سال مـاتم

سال سیاه مرگ

 

سال حادثه

سال واهمه

سال فاجعه

 

سال مُردن عاطفه

در هزارپاره گی خاطره

 

سال هزار و سیصد و خون...

 

+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:57 نويسنده helia |

بشنو!

از تو متنفرم

که شمشیر مرگ بر دست

لباس سرخ ِ غضب پوشیده ای...

 

گوش کن!

از تو متنفرم

که خاکم را ربوده ای

که به ظلم آغشته ای

که چَشمانت کور از دیدن ست

گوش هایت کر به شنیدن…

 

نگاه کن!

مرا به یاد بیاور

مرا از یاد مبر

که این انعکاس صدای من ست:

" از تو متنفرم " 

 

متنفرم

متنفرم

متنفرم

 

+ تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:17 نويسنده helia |