تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

"بیست و چهار" ساله شدم...

به همین سادگی!

+ تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:40 نويسنده helia

در سکوتی وامانده،

نوایی دور از چاهسار دریچۀ چَشم ها، می خواند مرا:

" من اینجا؛

میان حافظه ی تُرد زندگی...

گیر کرده ام! "

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:57 نويسنده helia |

به طراوت دستهایت؛

که به بخشیدن یک شاخۀ انگور،

- به تن خستۀ فصل -

نور در هاون ذهن کوفتن ست...

و به خورشید قسم؛

نفست زنده به عـ شـ ق،

" نفست تنها نیست "

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:17 نويسنده helia |

 

به خواست یلدای مهربانی ها دعوت شدم به بازی قوانین زیستن ها...

که روح من پیوسته دستپاچه ی کودکی هاست!

- به قول نادر ابراهیمی ِ مهربان اندیشه هایم؛

" من روان دائم یک دوسـ ـت داشتنم "

که عـ شـ ق بی نهایت ست؛

چونان سخت...

و چونان نرم!

که یک کندو عسل به اندازه ی یک قطره دوسـ ـت داشتن شیرین نیست...

گفتن ِ "دوسـ ـتت دارم"

 

- دوسـ ـت داشتن چیزهای زیبا سهل است،

اما ادراک زیبایی، کار آسانی نیست!

 

- سکوت؛ نه اثبات تهی بودن که جزئی از زنده گی ست!

دوستش دارم...

 

- حتی اگر درد از صبر بیشتر باشد،

رنج؛ صبر زیستن هاست.

 

- برای هیچ محبتی التماس جایز نیست...

که مُردن آسانتر از گدایی تمام شادی هاست!

 

- زمان؛ دروازه ی تمام بیداری هاست،

که نفی می کند بی نهایت ِ قدرت ها را!

 

- پیاده روها؛ امن ترین نقطه ی جهانند...

که پیاده ها، چیزهای بیشتری از دنیا می بینند!

 

- اشتباه را می ستایم...

فرصت اشتباه را از من مگیر!

 

- قهر؛ ذلت زمانه است...

و آشتی ِ بی صدا، بهترین آشتی روی زمین!

 

- شک؛ چیزی برجای نمی گذارد...

ویران می کند،

بی رنگ می کند...

حقیر!

 

- روزهای جمعه؛ طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است!

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:7 نويسنده helia |