تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

نوروز،

منتظر دعوت نمی ماند...

در را باز می کند و می آید تو!

 

سال هزار و سیصد و گاو فرخنده باد

+ تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:13 نويسنده helia

اعتباری به عـ شـ ق نیست،

حتی به شکوه یک دوسـ ـت داشتن! (shokooh)

 

اما به این معبد، به این جلال، به این حریم...

- حتی در دوام محدود یک شادی -

من به این شکاف زنده ام، رفیق!

 

اعتباری به عـ شـ ق نیست، می دانم...

حتی به شکوه یک دوسـ ـت داشتن!

 

اما زیبایی بی مرز این جغرافیا،

چَشم دلِ مرا،

مسحور شوکت خویش کرده است!

 

پس غربتَ م را مبین، هرگز!

که من رهگذر کوچه های عـ اشـ قیَ م...

همپای قریحه در معبر دل!

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:27 نويسنده helia |

پروردگارا!

در تلنباری گس ثانیه ها،

قدم های برهنه ام را میان گامگاه رفتن،

اندک دقایقی عـ ا شـ قـ ـی بخش...

و بگذار از پیالۀ تن،

چارچوبی بسازم برای هُشیاری روح،

که لباس حقیرانۀ جسم،

وسعت روح را زدوده است!

+ تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 19:0 نويسنده helia

دستان گشاده ی تو را به سوی خویش

دوسـ ـت می دارم

وقتی چون دو خط موازی

در آغوش می کشند مرا

و

عـ شـ ق

یعنی همین!

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:7 نويسنده helia |

شوخی شوخی،

مُرد روح من...

در تجاوز نگاه تو!

 

می دانی!

دیدن ناتوانی کسی که روزی برایت قهرمان بود، دردناک ترین حادثه است...

آه دلم می خواهد روزها نه...

هفته ها را سوار بر قطاری درون پیله ی غم های شرقیَ م سیر کنم!

که زندگی؛

گاه ترجمان درد است...

که اعتماد از دست که رفت دیگر به زحمت باز می گردد!

که...

که زار می زند دلَ م از اعتبار هوس،

از...

از صدای قدم های فاصله،

در حواس پرتی ممتد عاطفه!

 

آه من مطرود بارانم،

متروک عـ شـ ق...

آه من...

آه!

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:57 نويسنده helia |

تعادل ندارد دلَ م...

می خواهم در انزوای خودم باشم،

که من عـ اشـ ق تنهایی زلال خویشم...

می خواهم...

می خواهم که عـ شـ ق؛

پرده ی سکوت من باشد،

در اصوات روزمرگی های حقیر!

می خواهم...

 

من نمرده ام نه،

که منزل عوض کرده ام،

که...

که روی ابرهای سرمه ای عـ شـ ق جا خوش کرده ام!

 

من نمرده ام، نه...

که...

که دوسـ ـت داشتن چیزهای زیبا، سهل است...

گفتن ِ

پرانتز باز       دوستت دارم       پرانتز بسته

 

من نمرده ام، نه...

که تعادل ندارد دلَ م... 

ببین!

+ تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:7 نويسنده helia |

و چه نشان خوبی ست؛

" روئیدن لاله در لجنزار... "

در زمانه ای که،

نه عـ شـ قی هست،

نه احساسی...

و نه...

نه عدالتی!

+ تاريخ شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:37 نويسنده helia |