تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

چه حقیرند مردمان،

وقتی؛

نه جرات دوسـ ـت داشتن دارند،

نه اراده ی دوسـ ـت نداشتن،

نه لیاقت دوسـ ـت داشته شدن،

و نه متانت دوسـ ـت داشته نشدن...

اما شعر عـ اشـ قانه می خوانند، مدام!

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:37 نويسنده helia |

می گیرند،

واژه ها را از من...

این چَشم های تو!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:47 نويسنده helia

زیر برف جا مانده است؛

تمنای نگاه من،

از هجوم آبی عـ شـ ق... 

نمی بینی؟!

+ تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:37 نويسنده helia |

هی دل!

بگذار باور کنم هستیَ ت را،

در وادی لحظه های صادقانه...

دمی که چَشم می بندم،

تا پنهان باشند عـ ا شـ قـ ا نـ ـه ها...

و صدای احتضار تنم،

گم شود میان هیاهوی اذهان!

آری دلَ م؛

بگذار که باور کنم...

بگذار!

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:27 نويسنده helia |

در ازدحام شوم هوس ها،

- در انبوهی ِ خاکستری -

"دوسـ ـتت دارم" را قاب می گیرم، رفیق!

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:27 نويسنده helia |

خدایا!

قداست اشک ها بر فزونی پستی ها غالب نیست...

.

.

.

تو ببار!

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:7 نويسنده helia

کوروش!

ما را ببخش...

ما،

هیچ گاه امانت داران خوبی نبوده ایم!

+ تاريخ شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:47 نويسنده helia |

برهنگی بی قوارۀ لحظه ها،

ناخن می کشد دیوار کاهگلی سکوت را...

آری!

ما گلچین تقدیر و تدبیریم،

در آستانۀ بود و نبودها(!)

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:20 نويسنده helia |