تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

با باد رفتن تماشایی ست رفیق،

مگر آنکه جا بمانی...

و افسوس،

تمامی ِ حضور تو باشد!

 

ما،

ما رفیق،

همۀ ما آری؛

ادامه ی سر راست پدر و مادرمان هستیم...

وقتی که می بازیم خویشتن را...

و حسرت؛

تنها حرف باقی ست!

 

آری ما رفیق،

همۀ ما از لحظۀ تولد به سوی گور خویش می لغزیم، مدام!

و اندیشه هامان...

آری همۀ اندیشه های ما،

طعم کهنۀ تکرار ست!

 

می بینی رفیق!

گاهی با باد رفتن تماشایی ست،

حتی اگر...

اگر که جا بمانی!

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:47 نويسنده helia |

کودکانه ام دستپاچه می شود،

وقتی که زندگی رنگ بازی می گیرد...

به دعوت سمیرای عزیز باید داستانی 100 -  150 کلمه ای خط کنم،

لبیک می گویم...

گرچه واژه های من همیشه کوتاه ترند!

*

پرسید: وقتی بزرگ شدی، می خوای چکاره بشی؟!

فکر می کنم...

: "خب... خب... خب می خوام... می خوام..."

یکدفعه از دهانم می پرد:

"رقاص!"

بعد بلند می شوم و ادا در می آورم و می رقصم...

برای لحظه ای فراموشم می شود کجایم،

آری یادم می رود که بزرگ شده ام اما رقاص نه...

و همه اما می خندند، دست می زنند و درخواست می کنند!

می گوید: می گفتی "دلقک" بهتر نبود(؟!)

از صراحتش خشکم می زند...

می شوم چون عروسکی با دستهایی گشوده که کوکش یکباره تمام شده ست!

راست می گفت؛

انگار که بهتر بود(!)

*

ممنون سمیرای خوبم

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:47 نويسنده helia |

بارانَ ت خدا؛

معصوم ترین آیه ی حضور است،

در غباریِ نیلوفری...

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 17:7 نويسنده helia |

مرور کن؛

« عـ شـ ق همیشه در مراجعه است »

و تاریخ در توهم تکرار...

مرور کن!

+ تاريخ شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:7 نويسنده helia |

دوسـ ـت داشتن از لحظه می گذرد؛

وقتی که چَشمانت آسمان من ند،

پلک هایت...

پلک هایت، سایبانم!

+ تاريخ دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:30 نويسنده helia