تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

هیچ به فردا میندیش،

ه ی چ...

" یلدا " است، امشب!

زندگی

نقطه

سر خط

----------------

پ.ن:

پاییز من!

دلم ترا تنگ می شود،

- همیشه و هنوز -

+ تاريخ شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:17 نويسنده helia |

خدایا!

تو در قلب منی...

حتی وقتی به آن بی اعتنایم!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:0 نويسنده helia

چه اعتباری ست به عصیانی ِ قلب ها،

وقتی که آدم ها گلاویز یکدیگرند...

و پیکره هاشان وقف همآغوشی ِ هم را داراست!

آری؛

آری که نمی دانم ها می زاید،

وقتی؛

در هجوم گس واژه ها،

- پیرامون نبرد اجسام -

نه با هم بودن را از یاد می بریم،

نه بی هم بودن را...

تاب!

+ تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:45 نويسنده helia |

هی رفیق!

نقطه نمی شناسد...

و نه هیچ ویرگولی را،

بی نقطه چینَ ست دوسـ ـتت دارم های من!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:0 نويسنده helia |

به دقیقه نمی رسد، زیستنَ م...

.

.

.

در ترس ِ تماشای زمین خوردن ها!

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:0 نويسنده helia |

واژه ها بی قواره اند، رفیق!

وقتی در سایه سار غربت ها،

دچار باشی...

؛ دچار آبی عـ شـ ق!

 

اما به حریم آرزوهامان قسم!

لکنت می گیرد نبض دلَ م،

وقتی...

وقتی زبونی ِ حضور،

 احتضار، انتظار می کشد...

و ذهن،

به وسعت تمام 3 نقطه ها گـنگ ست!

 

بی قواره می شوند واژه ها، آری!

وقتی دل،

معبر مهربانی هاست...

و عقل،

خاطره خوان تنهایی!

 

آری رفیق،

واژه ها بی قواره اند، آری!

+ تاريخ شنبه نهم آذر 1387ساعت 19:0 نويسنده helia |

من از هزار راه نرفته به این جا رسیده ام، رفیق!

حرف های من از دهلیز ناباوری ها گذشته اند،

از پچ پچ کلمات هرزۀ بی شمار،

از ازدحام واژگان روسپی تا نشستن میان آینه...

بعید نیست،

شاید من هم روزی به راز عجیب " دوسـ ـتت دارم " پی ببرم...

به سادگی این کلمات خوش باور!

بعید نیست، رفیق!

+ تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:17 نويسنده helia |