تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

خـ یـ ا نـ ـت؛

حس عمیق تمام هوس هایی ست که در آرزوی عـ شـ ق مُردند(!)

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:37 نويسنده helia |

کلمه ها فایده ندارند(!)

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:0 نويسنده helia |

پلک که می زنی،

واژه ها مـات می شوند...

و دلَ م،

- ای قشنگ تمام دوران ها -

بی تو بودن را تاب نمی آورد...

و من رد می کند، هرچه تقدیر را!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:5 نويسنده helia |

غریزۀ تنهایی ویرانَ م می کند...

و تو چون رهگذری بیگانه،

- میان غُُربت تنگ نفس ها -

تنها نگاه می کنی...

و ه ی چ نمی فهمیَ م،

ه ی چ(!)

+ تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:12 نويسنده helia |

من دستپاچۀ ستایش های تو ام،

در بُهت نوازش های تو...

+ تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 15:35 نويسنده helia

هی پاییز من!

در رقص قطره های عـ ا شـ قی،

در اوجگاه افسون گری ها،

غم های شرقیَ م را - برهنه وار - فریاد می کنم،

تا چَشمانم آینۀ ازلی حضور باشند!

 

هی پاییزکم!

رُجعت دردناک دردها،

چه دهلیز باصفایی ست، برای عبور!

و من سرکش از تمام غربت ها،

در خماری ِ ابرهای آسمانت،

- مست ِ مست -

آرزوی پریدن را سَر می کِشم!

 

این وقار زیبای ِ بی مرزت،

مرا عـ ا شـ ق تر می کند، پاییزکم!

اگر که عـ ا شـ ق بنامیَ م!

و ذوب می شود، بطالت ابدی رفتن هایم!

 

بگذار که زیر باران مهربانی َ ت،

سرم به سقف آسمان گیر کند...

و خاک تنَ م استحاله دهد، زبونی ِ هذیان ها را!

 

بگذار که عـ ا شـ قی کنم،

اگر عـ ا شـ ق بنامیَ م،

اگر عـا شـ ق...

بخوانیَ م(!)

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:27 نويسنده helia |

اجازه مي خواهم؛

سـنجاق كنم،

خودم را، به دلواپسـي هایت...

.

.

.

اجازه؟!

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:58 نويسنده helia

هی!

درد ِ ع ش ق شعـاع ندارد؛

خطی سـت بی نهایـت!

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:28 نويسنده helia |

 خدایا!

اگر تو ربَ العاشقینم باشی...

به چَشم ها سوگند؛

رستگارت می شوم!

و شهادت می دهم؛

" اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلا عـشق "

+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:12 نويسنده helia

دلم برای الفبای پرتردید واژگان تنگ می شود، - همیشه و هنوز -

و عقــل پی نمی بَرد، این همه عاطفـه را،

وقتی خـ یـ ـال...

وقتی که خـ یـ ـال به فکر می رسد...

و تمام می شود ناتمامی ها!

*

می دانی رِفیق!

ما دوخته ایم کلام را به شک،

در زمانه ای که اندیشه ه ی چَ ست؛

و لکنت؛

تنها حـرف روزگارانِ ماست!

*

هی رفیق!

صدای احتضار عـ شـ ق را بشنو،

که جوانی ِ هدر رفته را عشوه گری می کند!

و عبور بی قوارۀ پیکره ها از هم،

نمی فهماند تنهایی ِ تن ها و برهنه گی ِ رد- ها را!

*

آری رفیق!

دلم برای الفبای پرتردید واژگان تنگ می شود - همیشه و هنوز -

و عقــل پی نمی بَرد، این همه عاطفـه را!

---------------

پ.ن: رفته بودم که نباشم...

به سرعت ثانیه ها که رسیدم،

دستپاچۀ حضور شدم!

+ تاريخ دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:57 نويسنده helia |