تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

روحم؛

به لطافت گذشته،

به انعطاف مدفون...

و به اُمید سالخوردۀ حضورش حســود می شود!

 

روحم...

روحم می لنگد رفیق!

وقتی روی آینـۀ خیال جز چین و چروک نگاه،

نقش دیگری حـرام ست...

و صدا جز سـکوت،

به هیچ حقیقتی رضـا نیست!

 

ماندنم بی دل ست، رفیق...

و پای رفتنم را سر بریده اند!

تنگ ست، حوصلۀ عـ ا شـ قیَ م...

و مژگان زن درونم بی تابِ اشک های کودکی ست(!)

 

آری؛

آری من بر مرگ تدریجی رویاهایم بود که گریستم...

پس ساعتم را فروختم،

تا نفهمیَ م ستایش نشود!

 

دست بردار رفیق!

اینجا "تعطیل است"

؛ شایعۀ بیهوده گی هاست!

اینجا فقط کمی - اندکی؛

ساعت حیاتش "ناکــوک" ست...

وقت می خواهد، برای تعمیر خدای عقربه هایش!

 

آری آری؛

اینجا گردش عقربه ها؛

زخمه می زند بر دوام محدود شادی ها!

و ساز پیاده هایش ناکوک،

کفش پابرهنه هایش پاره...

و حرف نگاهش لنگه به لنگه است!

 

اینجا،

اینجا آری؛

"ساعتش ناکــوک ست"

----------------

ته نوشت:

مدتی نیستم!

برای بودن هایتان سپاس

+ تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 15:22 نويسنده helia

: مظلوم ظلم خویشم(!)

+ تاريخ شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:36 نويسنده helia |

اینکه فردا روز بهتری ست،

تمرین مناسبی ست برای زنده ماندن(!)

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:40 نويسنده helia |

هی دل!

گیرم که جوراب هایت سوراخ بود...

ما که غریبه نبودیم،

بودیم(؟!)

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:36 نويسنده helia |

خدایا!

رمضانت دارد با من وداع می کند...

و من،

هنوز اندر خم یک کوچه ام!

+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:34 نويسنده helia

هنوز چَشـمانم بسته بود،

که ورق خـوردی...

تمام شـدی!

+ تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:5 نويسنده helia |

امشب،

شب امضاء مقدرات ست*

پس ای محبوب دلها!

با فضل و بخشش با من رفتار کن،

نه با عدالت.

----------------

* نور الثقلین

+ تاريخ سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:10 نويسنده helia