تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

دریاب!

امشب همۀ قطب نماهای عالم، بهشت را نشانه رفته اند...

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:7 نويسنده helia |

گناهانم دیگر یکی دوتا نیست...

درخت کهنسالی ست،

که زمین از غرابتش می نالد!

+ تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:14 نويسنده helia |

وقتی همه نیاز می شوم...

تو همه بی نیاز منی!

- خدا -

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:47 نويسنده helia

قمار تنها 3 آرزو در "60" ثانیه کمی ظالمانه است...

اما دعوت را اجابت می کنیم که " نه " گفتن؛ حریق ِ اشتیاق ست برای منی که لبریز کودکی ام!

پس ناخُنک می زنم به آرزوهای ذهن، که به عـ شـ ق اُستوارند و به عـ شـ ق و به عـ شـ ق(!)

:

1. خدایا!

تنها تو می دانی خواسته هایم را،

پس آنچه را که میان دلم - درون شریان های قلبم جاری ند - بشنو...

و باور کن که همآغوشی شبانه شان با من، التیام نداشتن های من ست،

پس در رهسپاری ِ به سویشان، یاریگر باش که تنها تو می دانی خواسته هایم را!

*

2. پروردگارا!

در تلنباری گس ثانیه ها،

قدم های برهنه ام را میان گامگاه رفتن، اندک دقایقی عـ ا شـ قـ ـی بخش...

و بگذار از پیالۀ تن، چارچوبی بسازم برای هشیاری روح،

که لباس حقیرانۀ جسم، وسعت روحم را زدوده است!

*

3. هی رفیق!

بگذار در قفس روزمرگی،

- زنگار گرفته میان مگس های بیهوده گویی -

نجوا کنم؛

" دوستت دارم " را(!)

(چرا که هجی ِ این واژه - دوباره و دوباره و دوباره گفتنش به تو - تا همیشه برایم آرزوست!)

----------------

پ.ن: سپاس هاجر بانو

+ تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 15:54 نويسنده helia |

غایـبم میان نشانه های حاضـر(!)

+ تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:45 نويسنده helia |

ای یار!

در منطقه ی خاکستری قلبم،

در میان گُمان ها و رویاها...

در میان کابوس ها و خواب ها؛

هجران و وصال و خاطره و نسیان بکار...

چون آتشفشانی در لحظه های گنگ، شعله ور تا آخرین قطره!

باشد که پابرجایی و ماندن را بیاموزم، با اُمید ِ آگاهی بر خویشتن،

که گریز، خود مرگی ست حزن آلود!

*

پس بیا تا برآمدن خورشید مرا در بیشه ی دلنواز ممنوعۀ خویش،

در صدف مهربان عـ ا شـ قـ ا نـ ـه هایت پنهان کن!

که عـ شـ ق " تو "،

حتی مرا از عـ شـ ق " تو "، رها می سازد!

*

آری ترا به مبارزه می خوانم، تنها با عـ شـ ق...

ترا به عـ شـ ق می خوانم، تنها با خویش!

پس ای جانان من!

چگونه می توانم همۀ این ها باشم،

وقتی " تو " آخرین معشوقۀ یک عـ شـقـ ـی؟!

*

ای اندیشۀ ثروتمند خیال!

" تو " بیش از یک خدا...

" تو " بیش از یک معبودی!

و من در خلوتگاه دلبستگی های پوچ؛

ای رویای کهنۀ مسکوتم، هماره از " تو " سرشارم!

*

پس بیا تا برآمدن خورشید مرا در بیشه ی دلنواز ممنوعۀ خویش،

در صدف مهربان عـ ا شـ قـ ا نـ ـه هایت پنهان کن!

که عـ شـ ق تو،

حتی مرا از عـ شـ ق تو، رها می سازد!

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:18 نويسنده helia |

...

.

.

.

نقطه های بی حرفِ چشمانم را باور کن(!)

+ تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:21 نويسنده helia |

خدایا!

در هوایت نفس می کشم،

در نگاهت عـ ا شـ ق می شوم،

در آرزویت می میرم...

خدایا!

تو بت منی؛

.

.

.

نشکستنی، شاید!

+ تاريخ چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:30 نويسنده helia

وقتی قریحه،

مکث می کند میان رخوت کلام...

تازیانه ی سـ کـ و ت؛

ترسیم تمام اصواتی می شود،

که نوازش می دهد ثانیه های شنیدن را...

*

آری خو می کنم به درگاهش،

و میان دهلیزش سجاده - پهن،

تطهیر می دهم ناپاکی روح را...

*

آری،

حرف و واژه و کلام،

می پوسد از شرم...

وقتی رکوع، وصال گرم عطش ثانیه هاست!

+ تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:56 نويسنده helia |