تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

:

" من سکوت نکرده ام، واژه ها حقیر شده اند! "

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:21 نويسنده helia |

 

***                                                

"دوستی دارم پاکتر از نفس چلچله ها..."

                                                ***     

:

رفیق جانم!

ت

ف

ل

د

ت

مبارک...

و بهار چشمانت بی زمستان!

بیا فوت کنیم شمع یادها را،

پیش از آنکه دست نوازشگر باد حرامش کند...

و بخند به تهنیت سبز 23 ساله ات...

بخند رفیقم...

بخند!

* تولدت مبارک اُردی بهشتی محبوبم! *

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 نويسنده helia

سیصد سال است قار قار میکنم و رویای پنیر می بینم...

.

.

.

این گرسنگیِ مداوم؛ حاصل گمگشتگی من است!

----------------

پ.ن: از شما چه پنهان، زمین گیر رفتن شده ام.

خسته ام، خسته ام، خسته... همین!

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 نويسنده helia |

****

برای بانوی 5 ساله ام؛

به یاد نزدیکی هایمان...

در افق دور افتادۀ فاصله ها!

با بهانۀ بزرگ تولد 23 ساله اش!

                                   ****

بانو!

در آشوب های زیستن،

خنده ات را از من مگیر...

جتی اگر ته مانده ی تلخی از معصومیت از دست رفته را ماند،

حتی اگر...

تهی از خیال ماندن باشد!

خنده ات را از من مگیر...

آری، در تمام سراسیمگی های ناتمام بودن؛

خنده ات را می خواهم، بانو!

چرا که خنده ات پناهندۀ شکوهمند گریه هاست!

بانو!

دوستی؛

پژواک تمام زمزمه های محبتی ست که تو در گوشم خوانده ای!

خنده ات را از من مگیر، بانو!

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 نويسنده helia

برایم می خواند:

 

نگاه کن،

تو هیچگاه پیش نرفتی...

تو فرو رفتی!

 

برایش می خوانم:

 

ما به ۳ چیزمان می نازیم؛

اول خدایمان،

دوم خودمان،

سوم خودشان!

اما نه نردبان می خواهیم...

نه طناب!

کفایت می کند ما را؛

- پُل های یک نگاه -

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:30 نويسنده helia |

وقتی در این دنیای بزرگ با آن سقف کوتاهش، از ع ش ق حرف می زنیم...

.

.

.

سرمان با آن قد کوچک به آسمانش گیر می کند و پایمان رُجعت دردناک نرسیدن ست!

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:34 نويسنده helia |

گاهی نگاهت، حرفهایت، خودت مثل سنگی می شوی که از پشت به سرم می خورد...

.

.

.

محکم!

----------------

پ.ن۱:

خیلی وقت ست سیر نگاهم نکردی، بوسه را که بماند، بغل را هم بی خ ی ا ل...

گناه من چه بود جز دل دادنی ساده...

هان(؟!)

پ.ن۲:

گُمانم باید تذکر گرمی دهم که مخاطب این واژه ها بسیار خاصند...

خطا نروید، بحثی از م ج ن و ن نیست!

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:41 نويسنده helia |

مشکوک نگاهم می کند!

نمی دانم به من شک کرده یا به خودش!

می گوید: "عشق کجا بود"

می گویم: عشق آدم ها را نجات می دهد...

می گوید: "آدم های گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار می کنند و اسمش را می گذارند عشق...

ولی این بیشتر هرزگی ست تا عشق"

می گویم: شاید هم همدلی ست... مثل سفرهای کوتاه!

................

پ.ن: بین خودمون؛ از حدیث سرکشانۀ ذهنِ عاصیَم حال می کنم!

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 نويسنده helia |

: خدایا!

این روزها بی چ ا ر ۀ عصرهای طولانی بدون تو هستم...

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 نويسنده helia

به گُمانم رویاهایم معیوبند...

چرا که چرخ و فلکی که در آنم می چرخد و می چرخد و می...

اما من ماندگار همان نخستین - مکانهایم!

آری چرخ و فلکِ رفتن هایم بی قواره و رنگ پریده و عاصیَ ند...

و پای رفتنش را سر بریده اند!

*

چرخ و فلکی که در آنم می چرخد و می چرخد و می...

اما فارغ از اشتیاق کودکانه است...

فارغ از قدم های عاشقانۀ بودن!

*

به حرمت خاکی بودنم؛

چرخ و فلک رفتن هایم را در آرزوی پریدن سر زده اند...

پنداری که رهسپار جهنم ست!

.

.

.

آری به گُمانم رویاهایم معیوبند!

 

+ تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:43 نويسنده helia |

مادر! چه طور می توانی مرا با تمام دردم به دنیا آوری،

مادر! چه کسی می تواند جای مرا از تقویم پس گیرد،

چه کسی می تواند حرفهای خالی از اعتبارِ ماندنم را عوض کند(؟!)

*

هر سال به دنیا می آیم،

اما می دانم زمین گیرِ رفتنم!

ببخش که هنوز انسان نشدم، مادر!

و یک هوا؛ زمینی ِ زمینی ام...

ببخش که مردمانِ حوالیَم؛

از آرزوی داشتنم،

از حضورم، مدام زمین می خورند...

*

می دانی مادر!

باید به آنها بگویی که سیبِ "حوا"، دیگر فریبنده نیست...

چرا که ما دیگر "آدمِ" قصه ی هابیل و قابیل نیستیم!

نه خوبیم به تعادل هابیل ها...

و نه چنان بد به فساد قابیل ها!

آری؛

ما به سختیِ آهن و به نازکی خیال یک گُلیم...

و حزنِ سادگی مان استحاله می شود در قدمگاه زمان!

*

مرا ببخش، مادر!

زخمی ام؛

آنقَدَر که وقتی به جسمم دست می کشی، روحم به فَغان می آید!

و می دانم...

می دانم دیگر کسی شیفتۀ نم اشک هایم نیست...

می دانم!

*

آری؛

گاهی آدم ها دورند... خیلی دور،

گاهی نزدیکند... بسیار نزدیک

حال دیگر باید بند سکوتم را محکم بپیچم،

تا نگاهی از لکنتِ دلم نرنجد...

پس بگذار که از کلاغ های زمانه بی خبر مانم،

چرا که "خرد" قدمی بالاتر از لال شدن ست!

*

خدایا!

کمی گذشت کن؛

چرا که این روزها منی به دنیا آمد...

که جز همین دنیا آمدن های گاه و بیگاهش و مدام از خود کم شدن های کودکانه اش، کاری نمی داند!

ببخش...

ببخش و از خلقتم شانه خالی نکن!

ببخش!

----------------

پ.ن: "مادر" در اینجا نمادی از خداوندگار است...

جدی نیست، تزئینی ست به نشان صمیمیت میانمان!

 

+ تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 نويسنده helia |