تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

اکنون این منم؛

" هلیایی 23 ساله "

پابرهنه،

اینجا؛

پیاده با خدا...

آری؛

در آرزوهای محال،

آری؛

در آرزوهای ژَرف، خیس و باران خورده...

*

امشب تقویم هم قد می کشد،

و من در ابتدای مسیر،

یک سال بزرگتر می شوم...

رشد می کنم، آیا یا که قد می کشم...

چون علفی میان گل ها(؟!)

*

آری؛

امروز، روز مهمی نیست...

سوء تفاهم ساده ای ست از حضور کودکی نافهم!

آری؛

روی سنگفرش خیسِ بودن،

به بافتن شکاف فاصله ها دلخوشم!

آری آری؛

امروز زاده شدم؛

در دایره ی تلخ ماندن ها...

میان هرزه ی بی بازگشت زمان!

*

فروردین ِ 23 ساله ی من!

365 لغزشِ ناتمام...

365 آه و افسوس و بغضِ خالی...

365 سپیدیِ موها میان سیاهی های بکر!

آری؛

22 سال حضور سبز و زرد...

22 سال حضورِ رنگین؛

" پَر! "

*

فروردین ِ 23 ساله ی من!

عاشق بمان،

عاشق بزی،

عاشق بمیر...

که ع ش ق جاودانه است!

*

فروردینم!

بیا در این بهار،

دعاکن - بگو؛

بگو که عاشقانه های زندگی از آنِ ماست...

و عاشقانه مردن ها مال اشک شبنماست(!)

بیا دعا کن تا 365 زیبای عاشقانه را،

میان زشتی های غصه دار دیدن کنم...

*

فروردین 23 ساله ی من!

یک استکان دعای سبز،

فوووووووووووووووووووووووت به تاب نگاهت!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:0 نويسنده helia |

: خدایا!

اگر روزی آدم ها بتوانند همه ی آنچه در دل دارند، بدون ذره - ترسی به زبان آورند...

آیا باز کسی بهشت را آرزو خواهد کرد(؟!)

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:8 نويسنده helia

از طرف بانوی پشت پرچین آسمان دعوت نامه داشتیم برای بازی " ۷ آرزوی محال "

نمی شد نیامد...

آخَر دلمان لک زده بود برای کودکِ درونمان!

پس آرزوهایمان را شمردیم،

میلیاردَش را کسر کردیم، ۷ تایش را درو!

اما نمی دانی چه سخت بود انتخابِ میان نداشته ها...

میرکریمی می گفت:

به همین سادگی؛

یه روز آرزوهای معصومت قد علم می‌کنن میون شاخه‌های عمرت و می‌گن پس ما چی شدیم؟...

 

و تو دلت می‌گیره!

 

راست می گفت...

:

۱. آخ که ای کاش برای باری هم شده با خدا پابرهنه و پیاده راه می افتادم تا... تا پارک همیشگیِ خودمان!

خدایا! قبول(؟!)

۲. می خواستم ثانیه ای هم شده پرنده باشم، آن هم از نوع مهاجرش...

ولی نمی دونم چرا شدم بادبادکی متروک... سرگردون میون باد!

۳. حس می کنم همیشه دنبال چیزی هستم که هرگز نخواهم یافت؛

خدایا! کاش می شد بهِم بگی اون چیه(؟!)

۴. دوست داشتم نسبت به خودم بهتر باشم؛

شاید صادقانه تر، یگانه تر... و به گمونم عاشقانه تر!

۵. کاش همه ی پله های نردبان های رفتن، سالم بود...

شاید اینطوری هیچ کس، کسی رو جا نمی گذاشت!

۶. کاش می شد بدعهدی نکرد!

ح ی ف که من مدام توبه ها رو می شکنم... ح ی ف!

۷. و ای کاش می شد احساس رو کشید یا قاب کرد داد دستت...

اون وقت مطمئن باش دیگه آرزو نمی کردم برم بهشت!

----------------

پ.ن: به گمونم آخری مخاطب خاص داشت!

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:0 نويسنده helia |

سیزده به در هم گذشت،

و من باز سبزه را گره نزدم...

فقط دعا کردم!

 

+ تاريخ یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:49 نويسنده helia |

دیوارهای خالی اتاقم را،
از تصویرهای خیالی او پر می کنم!
خدای من زیباست،
خدای من رنگین کمان خوشبختی هاست...
که پشت هر گریه؛
انعکاسش را،
روی سقف اتاق می بینم...
من هیچ،
با زبان کهنه صدایش نکرده ام!،
و نه
لای بقچه پیچ سجاده،
رهایش...
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد...
و من در نهایت حیرت!

حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم،
تشخیص خدا و بنده چه سخت می شود!!!

 

+ تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:30 نويسنده helia |

دیوانه چو دیوانه ببیند...

دیگر حوصله اش سر نمی رود!

.

.

.

؛ مثال همچو منی ست از حضور چون تو!

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:46 نويسنده helia |

نیمه ای از شب ست و من آمده ام تا سخنی گویم...

می دانی قلب من!

بازار روزمرگی همیشه شلوغ ست...

اندکی درد لازم ست، شاید!

و به هر حال راهی وجود دارد تا بتوان از ناخوشایندی ها به آرامی سخن گفت...

دردی لازم ست، آری!

*

می دانم قلب من!

می دانم که می خواستی کسی، جایی در انتظارت باشد... درست مثل من!

و اما هنوز ایستاده ای، هنوز ایستاده ام... چرا که کسی ارزشی قائل نیست برای آنچه گفته می شود!

*

قلب من!

شادی ِ یکی، رنجِ دیگری ست...

و تو آن همه رنج را اما به تنهایی به دوش می گیری و من گرچه از دردت رنچیده می شوم...

اما می دانم که برآنی تا دنیایمان را نجات دهی...

و آری آری بدان که می دانم بهترین راه برای خروج از کسالتِ بازار روزمرگی همین هایی ست که داریم!

*

می دانی قلب من!

حالم بهتر نیست...

اما می خواهم پیش از آنکه صدایم را از دست بدهم، در این لحظه ی لرزانی سخنی بگویم...

پس فریاد می زنم:

" آمده ایم و باید که روزی برویم...

؛

شادمان یا اندوهناک!

اندکی از تنهایی گرفته ایم...

اندکی از روشنایی،

و اندکی از اندوه را...

از سرنوشت دانسته ایم...

از تقدیر،

از قسمت،

از...

از اراده...

گاهی امیدوارتر شدیم،

کمی انسان تر... شاید!

اما بدان من نیز منتظرم...

منتظر لحظه ای بهتر از لرزانیِ ایمان،

و خوشایندتر از شکست شک ها...

تا دنیایم،

تا دنیایمان را نجات بخشیم... "

*

آری قلب من!

اندکی درد لازم ست...

اندکی... قلب من!

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 0:59 نويسنده helia |

+ تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 7:0 نويسنده helia