تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

: مرده با پارک رفتن زنده نمی شود،

با آرایش کردن هم...

اما با عاشق شدن شاید بشود!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:17 نويسنده helia |

دیوونه!

با من یکی بدو نکن!

خوب منم دلم گرفته...

دیوونه!

زندگی را بدجور پیچوندیم...

گره روی گره زدیم که چی... با کدامین تفاهم(؟!)

دیوونه!

پر از فکر و دغدغه و غم شدیم،

می دونی تقصیر خودمان بود...

تقصیر خود خودمان که شادی آمد و رفت و ما... ما نفهمیدیم!

ب

ی

خ ی ا ل، دیوونه!

بی خیال!

 

هیچ چیز ندارم نثار کنم؛

جز یک استکان دعای سبز با دستانی خالی تر از همیشه...

یا حق و یا حق و تا حق

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:7 نويسنده helia |

: خدایا!

به اندازه ی فاصله ها از تو دورم...

بگو چگونه برای رسیدن، لحظه ها را سفر کنم؟!

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:12 نويسنده helia

او که بی‌دليل...

مرا به درآمدنِ آفتاب اميد می‌دهد،
ابلهِ دلسوزِ ساده ای ست...
که نمی‌داند؛
نوميدی سرآغازِ دانايیِ آدمی‌ست!

----------------

پ.ن: سید علی صالحی

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:31 نويسنده helia |

:

شاید نتوان واژه واژه های اعتراف را برای کسی نگاشت،

نه نه نمی توان...

اما حقیقت این ست؛

هرگز از آن که ترا می دارد دوست، نمی توان آسوده گذشت!

و من بسیار تسلیمم در مقابل این عاشقانه ی آرام...

و من بسیار شکننده ام... آری!

می فهمی رفیق؛ شاید حماقت باشد اینکه بگویم و تو بشنوی که من دل بستم... آری!

اما باید بشنوی تا بگویم که آری... من دل بستم!

گرچه هنوز در بودنش شک ست، اندکی...

که شک همیشه(!) لازمه ی ایمان ست!

شاید که اینها توجیهی ست برای بی دلیلی های من... نمی دانم!

من اما حقیقتا خجالت می کشم تا برایت بازگو کنم که دوباره... آری!

و به قول آن شاعرِ مهربان اندیشه های من؛

"شگفت انگیزی زیستن با آگاهی به ناپایداریش...

در جرات تو شدن

در جرات من شدن

در شهامت شادی شدن

در روح شوخی

در شادی بی پایان خنده

و در قدرت تحمل درد نهفته ست..."

می بینی اینجا خلاصه ی دنیاست برای جرات ما شدن،

که شایدا ما؛

سراب ذهن فرسوده باشد، در پستوی نم گرفته ی حماقت!

بفهم رفیقم! دشواریِ عظیمی ست همه ی اینها را برایت گفتن!

اما من به تو گفتم که دوباره... آری!

و تو حتم دارم شنیدی که من... آری آری!

و حالا اما بگذار خیال کنم دیگر فرقی نمی کند رنگین کمان از کدامین سمت آسمان آغاز شود بهترست،

وقتی اعتراف گفته باشد که من... آری آری!

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:7 نويسنده helia |

" وبلاگی به این آدرس پیدا نشد "

هی رفیق تو هم... آری؟!

تو هم؟!

می دانستی که خیلی حیف شد... خیلی(؟!)

چیزی که آغاز شد پایانش را باید که باور داشت... آری!

ح ی ف

----------------

پ.ن: دردواره(گنگ باران خورده) هم پرید!

د ل مان گرفت...

ح ی ف!

+ تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:10 نويسنده helia

: خدایا ما می خواهیم روی ماهتان را ببوسیم...

 

اجازه هست(؟!)

 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:44 نويسنده helia