تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

 

دلمان می گیرد و می میرد و هیچ کس...

بی خیال!

به هر چه که شرح ندادم، واژه ها اصیل تر ماندند،

به هرچه کمتر گفتم... بیشتر شنیدم!

بی خیال!

...

حواسم را برای چند روز قرض بده...

باور کن که امشب خدا مرا به مبارزه طلبیده،

پس حواسم را جمع کن و بده!...

می دانم که می خواستی نفهمم آوار با عین ست یا الف!

اما دریغا که به روزگار ما،

کودکان، مرده به دنیا می آیند...،

زنان، برای عریانی روح به هرزگی محکوم می شوند...

و مردان...

افسوس از بودن و دریغا از نداشتن!

پس می بینی که می دانم آوار با عین ست!

بی خیال...!

دلم بدجوری گرفته عزیز!

دریاب از خودم...

از خودم دلگیرم.عصبانیم.بیزارم...

...

پس بیا حواسم را بده تا پرت کنم!

بیا!

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:47 نويسنده helia |

حقيقت دارد؛

که با هر نفسی که می کشیم؛

نجوایمان، آتشکده ی زیبای دوست داشتن هاست!

آری؛

می خواستم در اين باران،
تو در انتهای خيابان نشسته باشی،
تا عبور کنم و... سلام کنم.
آری آری؛

من لبخند تو را در باران می خواستم!،

چرا که همین کافی بود؛

برای لحظه های "ما" شدن!

گرچه گفتند؛

"مایی وجود ندارد مگر... مگر در زبان گاوها!"

و ما چه خوب ثابت کردیم؛

می توان "ما" بود و گاو...!

آری؛

می خواهم؛

آنقدر بميرم،
تا زنده شوم...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:59 نويسنده helia

مي دوزم؛

غمم را به شاديت،

كمم را به زيادت،

درختم را به ريشه ات،

گاهيم را به هميشه ات،

ستاره ام را به آسمانت،

زمينی بودنِ نبودم را به كهكشان - کهکشان بودنت،

كهنه - داشته هایم را به نو - داشتن هایت،

و...

.

.

.

خودم را به خودت...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:49 نويسنده helia |

:

"خدایا!

ما را به راه خودت هدایت فرما...

یا راه خودت را به روی ما کج فرما!"

----------------

پی نوشت: ممنون از دعات، رفیق!

 

+ تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:35 نويسنده helia

"چقدر فریاد زدن آسان است و تحمل سخت..."

گور پدر ما و همه شانه هایی که طاقت سنگینی را ندارند...

گور پدر ما و چشمانمان که طاقت دیدن ندارند...

گور پدر اشک هایمان...

گور پدر...

گاهی به هیچ دردی نمی خوریم!

عادت می کنیم؟!

اما من خسته شدم از بس عادت کردم و بی‌تفاوت بودم!

مهم نیست، نه؟!

----------------

پی نوشت: خاک کوچه ها شدم... مث بغضی توی مستی!

 

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:35 نويسنده helia |

هی فلانی می دانی؟!

مي گويند رسم زندگي چنين است؛

مي آيند... مي مانند... عادت می دهند و... مي روند...

و تو اما در خود تنها مي ماني!

راستي!

نگفتی رسم تو هم چنین است، مثل همه ی فلانی ها؟!

----------------

پی نوشت: اگه دلی داشته باشی، اگه دلی مونده باشه؛

گاهی تنگ میشه... واسه ی خودت!!!

 

+ تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:24 نويسنده helia |

                            

 

به جون ستاره هامون؛

تو؛

عزیزتر از چشامی!

----------------

پی نوشت: (FoR My GoLnAz)

هی! بزرگ شدی!!!

می دونی بعد چند وقت همو دیدیم؟!

آره چهاااااااااار مااااااااااااااااه!

به خدا کم نیست!... نه نیست!

آره آره گرچه دوریم،

اما همیشه همون جاییم؛ همون جا که رها شدیم، تا همیشه!

هرجا هستی؛

خوب و خوش باش...

 

*دوش دارمت* 

+ تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:59 نويسنده helia |

 

"انسان شناسان جوان"

 

به روز شد

 

+ تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:42 نويسنده helia

من از پروانه بودن ها،

من از دیوانه بودن ها،

من از بازی یک شعله ی سوزنده

که آتش زده بر دامان پروانه...

 نمی ترسم!

*

من از هیچ بودن ها،

از عشق نداشتن ها،

از بی کسی و خلوت انسان ها...

می ترسم!

*

من از عمر رفاقت ها،

من از لطف صداقت ها،

من از بازی نور

در سینه ی بی قلب ظلمت ها...

 نمی ترسم!

*

من از حرف جدایی ها،

مرگ آشنایی ها،

من از میلاد تلخ بی وفایی ها...

 می ترسم!

 

+ تاريخ جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:35 نويسنده helia |

خوبيه تو اينه که ديوونگي هامو(دیفوونگی هامو) درک ميکنی...

هی! ممنون

----------------

پی نوشت: من به اون کس که باید دل ببندم، بسته ام!

 

+ تاريخ سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:3 نويسنده helia |