تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

هر سلام تا خداحافظی عمر می کند ،

دریغا که...

خداحافظی ها فرصت سلام نمی دهند!

----------------

پی نوشت: آب از چشمه گل آلودست، رفیق!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:31 نويسنده helia |

می دانی!

سرم مدام گيج می رود و...

تمام سنگها در كليه هايم تكانم می دهند،

پس به خود می پيچم تا درد از انگشت كوچكم بيرون بزند!

***

می دانی!

می دانی که دنيا چقدر می تواند ساده و خلاصه باشد،

وقتی که گم می شوم در نگاه تو؟!

می ترسم لای حرفهای معمولی گم شوم... می ترسم!

از این همه به دنیا آمدن خسته ام!،

از این همه تحلیل رفتن... بیزار!

چه کسی می تواند جای من را از تقویم پس گیرد؟!

چه کسی؟!

***

می دانی!

گاهی عین سکوت گم می شوم میان آن نگاه مهربان!

می دانی!

گاهی فاصله ها چيزهای زيادی از ما می خواهند...

چيزهايی مثل اعتراف به عشق های ناگزير!

می دانی!

نه نمی دانی که اگر سكوتِ اين خانه را بشكنم...

قديمی ترين اشيا هم در اين فاصله ها بی ارزش می شوند!

***

می دانی!

می دانی که من برآنم؛

بادبان برچینم،

پارو وانهم،

سُکان رها کنم،

تا کنارت پهلو گیرم،

تا کنارت لنگر افکنم...

و به خلوتِ لنگرگاهت درآیم...

در خلوت تنهای تو!

.

.

.

گرچه تو اینها را نمی دانی...

اما اين روزها معنی را از زندگی حذف كرده ام،

و دلم می خواهد تمام پرده ها را بسوزانم...

گرچه که تو اینها را نمی دانی!...

نه نمی دانی!!!

 

+ تاريخ دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:3 نويسنده helia |

افسانه ام را لای هزاران تزویر،

میان بوی گند ریای جانماز و سراب قبله ها،

در رویای نان و شراب و هوس...

میان انبوه – انبوه پول و زر،

در تبسم های دروغین نقاب و

فراموشی ساده ی حیا...

میان مردن و ماندن،

در زنجیره ی هزار عشق ناتمام...

خاکستر کردند!!!

...

...

کاشکی می مردم و اینگونه دود شدن را نمی دیدم!

لحظه – لحظه ایستاده مردن را نمی دیدم...

کاشکی می مردم و دفترم، صفحه ای نداشت برای متروک اشک هایم!!!

کاشکی می مردم...

...

شاید یک کابوس بود...

شاید هم کمی خواب

شاید هم بهانه ای بود؛

برای تازه کردن هوسی کهنه...

که شلاق زد تثلیث زمانم را در صلیب گاه ابدیت... که دیگر آبی نیست!

بشمار!

دوباره بشمار:

دیروز، امروز، فردا...

...

کاشکی می مردم...

+ تاريخ پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:47 نويسنده helia |

همه یک چیز می خواهیم؛ " نگاه "

آنچه عشق می خواننش و به ابتذال می کشاننش!،

عشقی که صبور نیست... نه صبور نیست!

عشقی که...

عشقی که شاید تنها پلک زدنی ساده باشد از حضور...

حس ساده ی یک نبودن!!!،

حس غریب دو شدن!!!

...

نگاه ها فقط یک دو ـ چشمی می خواهند برای عدم تنهایی ها!

...

آری؛

آنچه عشق می خواننش و به ابتذال می کشاننش!،

عشقی که صبور نیست... نه صبور نیست!

عشقی که هرگز نیست... اما همیشه هست!

عشقی که نگاهی را به صد شیوه شلاق می زند و چشمی را به هزار چشم ودیعه...

...

آری؛

آنچه به ابتذال می کشاننش و تباه می خواهنش!

آری، آری؛

آنچه عشق می خواننش!

...

شور جوانی،

کوری مطلق،

هوس ماندگاری شده است...

آری؛

عقده ی پیری شده است...

*

ملکوت وجود،

طهارت نگاه،

گمشده ی تباهی شده است...

آری؛

حلقه ی مفقوده ای شده است...

...

آری، آری؛

آنچه که نیست...

گرچه اما همیشه هست در آشفتگی سقوط و حضور ما!!!

...

آنچه عشق می خواننش و به ابتذال می کشاننش!

.

.

.

و من اما در حضور هیچ خویش خاموش می شوم...

 

+ تاريخ دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:0 نويسنده helia |

 

سپاس ترا! 

كه به هر انسانی،

سپری از تنهایی بخشیده ای تا هرگز فراموشت نكند.

حقیقتِ تنهایی؛ تویی!

و فقط نام تو این تنهایی را راهنماست.

پس تنهایی ام را نیرو ببخش،

زیرا با نام تو این انزوا شفا می یابد، 

با نام تو كه فراتر از هر آرامشی ست كه من در جهان می شناسم...

تنها با نام تو می توانم در برابر تندباد زمان - ایستادگی را -

* 

آری؛ 

 وقتی این تنهایی در تو و از توست،  

می توانم گناهم را؛ به دست بخشندگی ِ تو بسپارم. 

پس عشق و نور را از من دریغ نکن... 

 آری؛ 

 نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی... 

پس بر من بتاب که  

 بی عشق تو، 

 بی نگاه تو،

 بی تو...  

رو به غروب رهسپارم. 

آری؛ 

مرا به طلوعی دیگر برسان!

 

                                         سپاس

 

+ تاريخ شنبه یکم دی 1386ساعت 11:10 نويسنده helia |