تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

با عرض پوزش از تمامی دوستان گلم!

به جهت مشکلات پیش آمده در وبلاگ قبلی(یک تکه نان...) مجبور به حذف وبلاگ و بازسازی آن با نام جدید(پیاده با خدا...) شدم،

و خوب متاسفانه تمامی نظرات دوستان گل گلیم حذف شدند...

امید که عزیزانم این خانه را هم سبزکده ی خودشون بدونند.

 

باسپاس بی نهایت

یاحق

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:33 نويسنده helia

 

منو ببخش!

 

اگر سکوت می کنم؛

 

به احترام داشته هاست...

 

منو ببخش!

 

اگر سکوت؛ تک واژه ی نداشته هاست...

 

منو ببخش!

 

اگر هنوز، سکوت همان...

 

همان هیچ ِ گذشته هاست!

 

منو ببخش!

 

که شرم ِ بودنم؛

 

 فقط همین یک واژه است...

 

منو ببخش!

 

اگر سکوت می کنم...

 

که ماهها ، نه هقته ها

 

در دفتر سیاهِ قلب خود،

 

سکوتِ مطلق ِ حضور را

 

به احترام بودها ،

 

به احترام سبز ِ خواستها...

 

مرور می کنم!

 

منو ببخش!

 

منو ببخش!

 

منو ببخش!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:52 نويسنده helia |

 

 

به یاد تو...

و به نام مرگ،

فاتحه ای برای رضای انفاس زرد خویش می خوانم...

و پریده رنگیم را، "یاعلی" گویان

 لای هزاران افق ناتمام کتمان می کنم!

*

به یاد تو...

و به نام مرگ،

به خاک میسپارمت کنار ساقه های رنگ پریده ی گندم...

*

و به نام مرگ هربار که مشامم از حضورش پر می شود،

بلند می خوانم:

" انالله و انا الیه راجعون "

.

.

.

هو الباقی و هو الشافی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:32 نويسنده helia

 

چه اهمیتی دارد...

چگونه روزهایت را

تلف کنی!

*

به اداره،

یا خیابان

که پا می گذاری

همیشه قربانی یک چیز می شوی؛

 ـ سکوت! ـ

*

پس،

از شاعر

نمی توان خرده گرفت

که چرا حرفهایش را،

در دود سیگار می پیچد!

*

از شما چه پنهان؛

من

چاقویی را

برای قتل خویش

هر روز

تیز می کنم!

*

قلبهای بی خاصیت،

فرقی برایشان نمی کند

که روزهایشان را

چگونه قربانی می کنند!

*

از شما چه پنهان؛

وقتی که طاقتم طاق می شود...

زندان را،

از خیابان

بیشتر دوست می دارم!

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:7 نويسنده helia |

 

 

دوست می دارم ترا!

همچو شبنمِ سحرگاه بر غنچه ی سرخ ِ بودن...

همچو آسمان با تمامی سخاوت های پیشکشی...

همچو دریا با تمامی امواج خروشان از کفَش...

همچو آفتاب که عاشقانه است نگاهش بر پیکره تن  های عریانی...

همچو تو بر کرانه ی بودنی سبز...

بر کرانه ی بودنی سرخ!

دوست می دارم ترا!

*

رنگین کمانم باش در جلوه ی نداشتن ها!

آری؛ رنگین کمانم باش!

چرا که دورتر از دوری آسمان ها دوست می دارمت!

جوانیم مال تو،

خنده ات...

خنده ات - اما - ازآن من!

*

 نازنینم! لبخندم باش...

چرا که قلم ها را طاقتی در این دلتنگی ها نیست!

آری؛

هرچه هستی باش، اما باش!

 

+ تاريخ جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:16 نويسنده helia |