تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

 

 

لحظه های تهی بودن را چگونه خط کنم؟!
...
می دانم باید نوشت...

می دانم!

اما از چه؟!

از کدام حس ناب...؟!

از کدام دریچه؟!

...

گرچه فهمیده ام؛ نوشتنم از فریاد رساتر است!

و سکوت؛ انتهای زیبای آوازی ست که در سمفونی ِ یک پرنده ی عاشق نجوا می شود!

...

می نویسم؛ عمرم رفت... قلبم سوخت... جانم ساخت!،

می نویسم؛ او آمد... چشمم دید... قلبم باخت!!!

آری؛

اين رسم زندگی است...‌
روزی کسی می آید،
و روز بعد؛ بودن نابِ تنهايی...
*
روزی او می رود
و همه چيز تمام می شود...

مثل يک مهمانی که به آخر می رسد!

به همين سادگی!!!

.

.

.

جوانیم را از من بگیرید...
ایمانم را نه!!!

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:57 نويسنده helia |

آنقدر با خودم جنگیده ام که دیگر متقاعد کردن دیگری زود خسته ام می کند!

 

نگو ممنوع است ناتوانی،

 

نگو گلم!

 

نگو گناه است!!!

 

نگو!

 

که می دانی سکوت من هرگز نشانه ی رضایت نیست!

 

که می دانی من برای داشتن یاد تو هم خواهم جنگید...

 

اما چه کنم که این ستم کُشی تمامی ندارد!

 

بیا کم بیاوریم!

 

بیا...

 

بیا تاب نیاوریم!!!

 

به تاول دست ها و پاهایم بنگر که از درد فشارهای میان تهی بی طاقت شده اند!

 

گله هایم در چشمانم است...

 

بخوانشان که تو ترجمه ی آنها شده ای - گویا!

 

*

 

از جنگ بیزارم،

 

آنها می گویند: نخواهی رسید،

 

و تو عقب ایستاده ای و می گویی: تا می توانی بخواه!

 

و من داخل گود رقص بی تابی رسیدن و نرسیدن را تمرین می کنم!!!

 

و آنها بلندتر می گویند: تو هرگز نخواهی رسید!،

 

و تو بر امیدهایم که دیگر خاکستری شده اند رنگ سبز می پاشی!!!

 

...

 

...

 

...

 

و تو عقب ایستاده ای و نجوا می کنی!

 

و تو بیرون از گود حرکات خیال مرا تکرار می کنی!

 

و تو کنار کشیده ای...

 

و تو...

 

و من...

 

...

 

آیا مبارزه تمام می شود؟!

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 14:10 نويسنده helia |

 

قصه ی امشب من ناشنیدنی ست!

تو گر می دانی

از نگاهم خوانده ای...

چرا که آنها تنها داشته هایی ست که دروغ نمی گویند!

بگو که آدم ها کی به هم می رسند...

برای صلح ابدی بودن!؟

بگو آدمک ها کی می میرند...

برای وداع جنگ های خویش!؟

 

 

ستاره ی صبحم!

اینگونه بودن را نمی خواهم...

...

چون علفی لای گلها!!!

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:4 نويسنده helia |

 

و حالا لحظه های من گرفتارم سکوتی سرد و سنگینند...

 

و چشمانم

 

که تا دیروز به عشقت می درخشید،

 

نمی دانی!،

 

نمی دانی چه غمگینند...

  

*******************

پی نوشت: چشمانت، قلبت،ریه و کلیه ات پیشکش آنها!،

اما سهم من در این وادی انتظار کجاست؟!

مرگت غم واره ی سکوت بود... به اندازه ی پلک زدنی زجرآور!!!

خسته ام سخی!

خسته ام!!!

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:20 نويسنده helia |

انتظارها را درمان نیست...

 

سکوت ها را باوری از کلام...

 

رهگذری هم بر ساحل نگاه ها!

 

اینجا محفلی ست پر از هیچ!!!

 

اینجا هیچی ست سرشار از بود من!

 

*

 

بدان ستاره ی صبحم!

 

این منم!

 

که خسته تر از همیشه ی روزگار، پناهنده ی درگاهت شده ام!

 

این منم!

 

با تاولی بزرگ بر پیشانی، گونه ها، دست ها و پاها...

 

با تاولی بزرگ بر دل رنج کشیده ی طاقت از کف داده ام!!!

 

تو بگو چه کنم؟!

 

به معصومیت چشمانم بنگر...

 

می بینی که پر از تفاله شده است از نگاه عابرانت؟!

 

می بینی؟

 

خسته ام خدا!

 

خواسته ات چیست از این غمزده ی بی نام و نشان؟!!!

 

بگو! تا بدانم به چه جرمی این همه تاول را باید حمل کنم و تا کدامین ناکجا آباد بی صاحب؟!

 

 

                      

 

وای ستاره ی صبحم!

 

کابوس هایم را کس مرهم نیست...

 

وای ستاره ی صبحم!

 

بدان که هیچ کفری نیست؟!

 

چرا که به قول آن شاعرک مرده "من نمی دانم هایم را خوب می دانم"!

 

خوب می دانم اما خوب نمی رانم!!!

 

وای ستاره ی صبحم!

 

خسته ام، خسته!

 

خسته ام از امیدهای واهی بی بازگشت!

 

خسته ام از خویشتن خویش!

 

خسته ام و دیگر نائی برای رفتنم نیست...

 

اینجا آمده ام برای بازیابی مجدد عرفان درونی ام!

 

وای خدا!

 

وای ستاره صبحم!

 

بیا و بر قلبم بنشین تا برایت از رنج های دیروز خویش نجوا کنم که من زمان بسیاری ست که با چشمانی باز به خواب می روم!

 

*

 

خدایا!

 

در اندیشه ی خسته ی امروزم، فردایی جای ندارد!!!

----------------

پی نوشت: زمانی در شب

در دیاری که آدمک هایش محبت گدایی و صدقه ی عشق می دهند...

چون کسی مثل من!

متاسفم...

 

+ تاريخ شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:2 نويسنده helia |

سلام پائیز من!

 

سلام پادشاه فصل های خدا!

 

می دانم که زخم هایت با همه ی فزونی اش به لطف مهربانیت باز هم شمردنی ست...

 

و روزهای سبزش در زردی برگ های فروافتاده دیدنی ست و... و نه گفتنی!

 

*

  

ای عاشقانه ی آرام من!

 

آفتاب پریده رنگت را دوست دارم و سایه های کش آمده ات؛ یادآور تمام زخم های زیستن های توست!

 

رنگ های اصیلت را دوست دارم که زرد و سرخ و ارغوانی می ریزند بر زمین های باران خورده ات، چه عارفانه!

 

*

 

سلام پائیز من در پشت پنجره های مه گرفته ی بی تابی!

 

به گمانم همه چیز رفتنی ست!...

 

مثل ما...

 

مثل ما و مثل آرزوهایمان که... که بر باد می روند!

 

                   

 

خداحافظی محزونم را ماندگاری ای ست بس عجیب...

 

ماندگاری ای بس... بس غریب!

 

+ تاريخ سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:25 نويسنده helia |