تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

برایت می نویسم تا بدانی چقدر همت کردم که دوباره نماز بخوانم...

 

نماز ایستادن ها و سجده کردن های بی وقفه ی قلمم بر سجاده ی کاغذ!!!

 

نمازٍ راز تو و نیاز من!

 

دلتنگم...

 

خواستم،

 

خواستم که بادی بفرستی تا رویای دلتنگی سکوت های نشکسته ی سرشارم را بدان بسپارم و تو ـ اما ـ آسمان فرستادی تا سخنان غرق ابهام و بیهودگیم را سایه سار باشد...

 

و من خجالت کشیدم و تو گفتی: "اگر خسته ترین هم نباشی، باز در قلبت خواهم ماند!"

 

و من خجالت کشیدم...

 

خجالت کشیدم از اینکه همه چیز مثل گذشته هائیست که گذشته اند، باید که می گذشتند! اما من باز هم خجالت کشیدم که تو دلتنگیٍ ترانه هایم را خاک نکردی، غنچه کردی تا گل کنند!

 

...و من خجالت کشیدم که هنوز بی تو این جا مانده ام!

 

در راز آن شب با تو گفته بودم که زندگی برایم کفش تنگی شده  که پاهایم را مچاله کرده اند  و تو گفتی: "پاره اش کن گر چاره ای نیست"...

 

و من پاهایم را دیدم، تاول زده و خسته! و گریستم از اینکه دیگر کفشی ندارم برای رفتن و نماندن!!!

 

و تو گفتی: "بمان!"...

 

و من دوباره گریستم برای نداشتن هایم و برای ماندن هایم!

 

و تو دوباره گفتی: "بمان!"

 

...

 

نشد، نشد که دیگر فریاد بزنم، گرچه بغضی داشتم به وسعت ماندنٍ تمام آدمها!

 

و من دیگر نگریستم...

 

...

 

پابرهنه بودم،

 

خجل،

 

پر از بغض و شاید کینه!،

 

...کینه ای از اسارت ماندن!،

 

...

 

و آن هنگامه که کفشی نداشتم مردی را دیدم که... که پا نداشت!

 

و تواین بار به من گفتی: "برو!..."

 

...

 

و من هنوز هم از تو و ماندنم کینه نه، بغض دارم!،

 

و من هنوز هم از تو و آن مرد خجلم!

 

و تو دوباره گفتی: "برو!"

 

                    

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:47 نويسنده helia |

بنام حق و حقیقت...

 

او که عشق را آفرید و من اما هنوز هم نادان ترینم در کلام عاشقانگی ها!

 

اما نوشتنم سعی بر عشق آفرینی هاست... سعی بر با تو بودن!!!

 

:

 

خدایا!

در عشق،

در دوست داشتنت سهیمم کن!...

 

*

 

خدایا!

چشمانم را،

خدایا!

دستانم را،

خدایا!

... پاهایم را در این راه وقف تو می کنم... وقف دوست داشتن های تو!

 

*

 

خدایا!

چیزی در درونم - اهریمنی – مرا به سوی ناپاکی ها می کشاند؛ دائم و بی وقفه!،

تو فرمانش ده که اهورایی را برگزیند.

 

*

 

خدایا!

خدایا! عروسکم را فدای عشق بازی های دروغین نخواهم کرد!...

که تو می دانی مترسکی بودم در مزرعه گندمت!

کلاغها آمدند،

هجومشان دکمه های لباسم را ربود!

... و عریانیم چقدر خجلم می کرد!!!

 

*

 

خدایا!

خدایا! عروسکم را فدای عشق بازی های دروغین نخواهم کرد!...

...

خدایا!

این روزهای آخر با لباس درویشی ام،

با چشمان پراشکم،

با دستان خالیم،

با این پاهای برهنه...

تک وتنها، خجل و شرمگین... آمده ام تا گدایی ات را کنم،

گدایی لبخندهای مهیای ترا!

 

*

 

خدایا!

خدایا! کمکم کن...

کمک کن دکمه های لباس درویشی ام را در این مزرعه پربار گندمت بیابم تا شاید سرپناه پرنده های بال شکسته ات باشم.

 

*

 

خدایا!

خدایا! عروسکم را فدای عشق بازی های دروغین نخواهم کرد!...

که تو می دانی من مترسکی بودم...

 

 

                 

          یا قاضی الحاجات؛

                           "من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست"

+ تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:46 نويسنده helia |

 

یک لحظه داغم می کشی،

یک آن به باغم می کشی...

پیش چراغم می کشی،

تا واکنی چشمان من

 

                              مولانا

 

*******

 

سلام

 

می بینی چقدر حضورم در کنارت پررنگ شده!؟

 

من تنهایم... تنهای تنها!

 

در بی کسی ها هیچ کس یادم نمی کند!!!

 

...

 

در امتداد حادثه ها به خدا خسته ترینم!

 

مرا بیامرز در اندیشه های مبهم انبوهم که شک هایم هرگز به یقین بدل نمی شوند...

 

این قصه نیست،

 

ترانه نیست،

 

این هیچ ترین دل نوشته های من از فرط امید است که گهگاه ناامیدم می کند!...

 

می دانی منظورم چیست!!!... می دانی!

 

به بن بستی بی بازگشت رسیده ام!!!

 

همه چیز یک وهم شده است... یک حقیقت دروغ ... یک عادت ماندگار...

 

و این همان تاریکی قبل از روشنی ست... همان باد قبل نسیم... همان!

 

آری همان ست!!!

 

*

 

تازه می فهمم برای که خواهم نوشت... برای چه!

 

خوب این هم شهامتی ست در انبوه سکوت بزدلی ها که برای من ها عادت شده است!

 

...

 

همه چیز در این انتهای بن بست سرابی بیش نیست...

 

همه چیز کاغذ و قلم و کتاب است... حتی احساس های خودم که فیلسوفم جلوه می دهد!

 

یادت هست؟!

 

: "فیلسوف! تو بسیار درباره هیچ چیز می دانی!"

 

آری دوست مهربان من؛

من فیلسوف احساس های دروغین خویشم!!!

 

*

 

خسته ام...

  

از خودم خسته ام...

 

دعا می کنم که ازمن بگذری برای بهبود خویش، زیرا که در من خودخواهی وافری نهفته است!

 

هرچند من دیگر از تو نخواهم گذشت... چرا که از تو خواسته ام تکیه گاه هم باشیم برای ماندن، جاری شدن و بودن...

 

خسته ام، خسته!

 

آیا راهی هست برای گریز از نا گزیری؟!!!

 

*

 

دوست دارم بدانم اکنون اگر بخواهی تصویری از من بکشی چه خواهی کشید...

 

خار یا چیزی بدتر از آن؟!

 

یادت هست در این هنگامه چه می گفتم: "لعنت بر من!"

 

...

  

لعنت...

----------------

پی نوشت: اندیشه های پیش از شهامت...

+ تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:32 نويسنده helia |

سلام ستاره صبحم!

سلام عشق نقاشی های کودکی!

سلام بزرگترین آمال رویاهای بزرگیم و.... و کابوس گمشده ی امروز!

آره منم؛ انسان دیوانه ی دیروز و همان کله شق مرده ی امروز که با تازیانه های عشق تو نجواهایش را زمزمه می کرد و تو وقتی می گفتی "بلندتر"، من هنوز یک قطره اشک بودم!!!

می دانی...

می دانی که این روزها برای تواند؟ برای بهترین معشوقه عالم!، بزرگترین عاشق کننده قلبها! ...

می دانم که می دانی که بسیار نمی دانم!

نمی دانم که کجایی؟! کجای این هستی بی نام... بی عشق... بی کلام!

می دانم که می دانی بی تو خلاء تمام دورانها خواهم شد...

بی تو؛ هیچ ترین هیچ ها! ...

من را ببخش به خاطر واژه هایم که لابلایشان مفقوده ای خون- حلالم!!!

اما خیلی بی انصافی!... خیلی

می دانی که چرا؟! چون هربار که آمدم با تو باشم بیشتر گم شدم...

هربار که متوسل شدم بیشتر شیطان را دیدم و تو در پشتش پنهان شدی تا مرا بیازمایی با آنکه می دانستی من هرگز تن به درستی نخواهم داد!!!

می دانی که چه می گویم؟!

می دانی!

پس نگو که فریاد بزن... زیرا که نجواهایم هم خاک گرفته اند و فسرده اند!

بی خیال!!!

ایمانم کاش به حد تمام سطرهای نانوشته بود، افسوس که ذره ماند و اوج نگرفت!!!

بی خیال!!!

سجاده ام گشوده نمی شود!

بی خیال!!!

این چه اصراری است برای حفظ پرواهای خویش...

این چه جائی است که محکومش شده ام!؟

بی خیال!!!

بی خیال...

...

...

مرا ببخش به جهت پاره پاره های نداشتنم، به جهت حماقت های شبانه ی بی طلوعم!

مرا بیامرز که چگونه بر سجده گاه خاک آلود سر به مهر می شوم و رکوعم را دیگر نگو که غروب کرده تا ابد!!!

...

می دانی که این روزها برای تواند؟

دست ها برای تو،

پاها برای تو،

و نگاهی که برای تست تا اشک شود...

...

بپذیر! این اندک ها همه دانیم که بی مقدارند اما اگر به بزرگی تو کوچکند به وسعت یکی از همان نامهایت بپذیر!!!

: "خدایا... سلام!"

+ تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:5 نويسنده helia |