تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

نمی دانم به کدامین جرم اینجایم...

لای این زنجیرها!

میان این همه سیاهی... این همه نداشتن!

تکراری شده ام، می دانم...

 *

گله دارم!

بعد این همه مدت هنوز هم گله دارم!

هنوز هم نمی دانم پی چه رفتم؟!، پی چه گشتم و... و برای چه ماندم ـ دست خالی ـ؟!

*

متاسفم،

بودنم را می گویم!...

بگذار تلخ بنویسم... سیاه، بی رنگ، بی عشق!

مگر جز این است؟!

مگر جز این است که هر بار خواستیم عاشق شویم، گفتند: "نه! تو محکوم شده ی تنهایی..."

گرچه...

گرچه یواشکی عاشق شدیم،

یواشکی نگاه کردیم!،

یواشکی... یواشکی بوسه دادیم،

و یواشکی بریدیم، پاره کردیم... شکستیم

شکستیم، شکسته شدیم... شکسته شدم، خرد شدم، مردم... مردم و اما زنده ماندم!!!

 

 

...

بگذار تلخ بنویسم... سیاه، بی رنگ، بی عشق!

مگر جز این است؟!

مگر جز این است؟!

مگر...

مگر جز این است؟!

...

می بینی! انعکاس صدایم را!؟

بگذار تلخ بنویسم... سیاه، بی رنگ، بی عشق!

----------------

پی نوشت: شبانه های ۲۶ شهریور

...بدون کلامی حرف، تنها با کلام اشک!

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:54 نويسنده helia |

 

در بستری از زمان، برایت می نویسم

می ترسم احساسم سنگ باشد!

می ترسم خودخواهیم آشکار شود!

پس آنها را زیر تمام حس های بودن پنهان می کنم...

...

جدی جدی بزر گ شدم!،

اما می دانم که خواهم مرد، زیرا که روزی کودک بودم!

خوشحالم می فهمی که چه می گویم!، چگونه؟ و چرا؟!

چند لحظه می گذرد...

من پر از نوشتن بودم اما...

اما یکباره همه چیز خط خطی می شوند!

به دنبال تو آمدم، زمانی که در را باز کردی و گفتی که من به دنیای تو و تصاویرت نفوذ کرده ام!

و اما اکنون در را بسته ای و من یکباره آنجا ماندم!!!،

گویی نیمی از من هنوز در سرما، بیرون در جا مانده!،

...

تو تصمیم به بازگشت گرفته ای!

و من مثل همیشه ی خودم در اعدادی ضرب می شوم که حاصلشان صفر است!

!!!

حس شک در من پیچیده و

و من آن را دوست دارم!

حرکت در من سکونت دارد و من ایستایم!

اما شک هایم به نماندن اصرار دارند...

تو نیز تصمیم به بازگشت داری!

نمی دانم کوله ام پشت در مانده یا با خود به داخل آورده ام!

از تو می خواهم اگر رفتی آن را هم با خودت ببری!،

زیرا که به تو ملحق خواهم شد در این کنکاش مداوم!...

...

اما هنوز شک دارم که اکنون خواهم آمد یا ماندن بهتر خواهد بود؟!؟!؟!

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:55 نويسنده helia |

مثل یک علامت سوال بزرگ زنده مانده ام...

مثل خودم!... چون خوره ای در مطبخ تن!

یک دروغ تو سه کنج آدمک!

...

سییییییییییییییییییییییس

اینجا سکوت خوابیده!،

ـ چیزی بیش از یک واژه!!! ـ

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:32 نويسنده helia |

پر از خالیم،

پر از رد پای یک حسرت، یک حسادت بچگانه! که بزرگ نمی شود.

فکر می کردم حسادتی نیست... اما زیباتر از هر زشتی ای اینجا بود ـ در آدم درون! ـ

به تو می سپارمش

غرورم را نه... که آن دیگر تاول بزرگی ست که فخرآور ست!،

ای هیچ را می گویم!... که دائم درد می کند!

...

نقاب را بردار، خواهی دید که چقدر رنگین ست این بی رنگی!

این افسانه را ببر و جایش یک داستان بیاور!،

شاید که روزی...

----------------

* راست می گفتی که بزرگ شده ایم ـ نه به اندازه ی گلهای باغچه که به وسعت علف های هرز ـ!

+ تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:58 نويسنده helia |

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند، اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و... و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

آری،

سکوت پر بهتر از فریاد توخالی ست!

دنیا را ببین....

بچه بودیم از آسمان باران می آمد، بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!،

بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم!،

همه می فهمیدند بزرگ شده ایم.... وقتی درد دل را به صد زبان به کسی می گفتیم... و هیچ کس نمی فهمید!

----------------

پی نوشت: برگرفته از... نمی دانم!

+ تاريخ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:18 نويسنده helia |