تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

" بابا آب داد "،

" بابا نان داد "،

...

فرقی نمی کند انگار!

بابا هرچه که داد، بابا بود... بابا هست!

بابا

بابا

بابا

...

کاش می دانستم راه رفتن کنار پدر در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در در بزرگسالی است!...

او دیگر بزرگ شده است!!!

و من کوچک مانده ام! ـ گویا ـ

+ تاريخ سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:25 نويسنده helia |

...

دستهایم را به دستهای امن تو می سپارم،

کاش آنها را روی چشمانم می گذاشتی تا فرداها را نبینم!

...

.

.

.

کاش خدا دوباره دستهایش را بشوید،

در آینه بنگرد!،

شاید که تصمیم دیگری بگیرد...

اینکه انسان کوچک بماند بهتر است یا به دنیا نیاید؟...!!!

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:58 نويسنده helia |

سلام ـ

این آغاز منست...

آغاز تمام خاطره ها که با دنیایی فاصله، باز هم خاطره اند...

من کوچ نکرده ام... تنها اندیشه ای ترد را سبزینه ی بودن کردم! ـ برای چندی ـ

...

باشد که بمانم تا ابد حتی در یادبود خاطره های خاکستری...

بدون شرح!

...

مثل یک مداد رنگی که همیشه سفیدهایش گم می شود در انبوه رنگین کمان ها...

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 16:30 نويسنده helia |