تبليغاتX
پیـــاده با خدا...

پابرهنه ها/زنانه ها/آزاد

آنچه را نمی گویم

می بلعم

آه عـ شـ ق با خودش هم صادق نیست!

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:7 نويسنده helia |

به یاد تو

و به نام مرگ

فاتحه ای برای رضای انفاس زرد خویش می خوانم

و پریده رنگیَ م را، "یا علی" گویان

لای هزاران افق ناتمام کتمان می کنم...

 

به خاک می سپارمت کنار ساقه های رنگ پریده ی گندم

و به نام مرگ هربار که مشامم از حضورش پر می شود

بلند می خوانم:

" انا لله و انا الیه راجعون "

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:47 نويسنده helia

رد نگاه پرنده

بیرون از میله های قفس

به پنجره ای رسید

که با نرده های آهنی مسدود شده بود!

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:27 نويسنده helia |

:

سعی کن چیزی را دوسـ ـت بداری، فرقی هم نمی کند

خدایی

موسیقی ای

کتابی

حتی...

حتی نگاهی

اما یک چیزی را دوسـ ـت بدار

 

ما بدون عـ شـ ق چیزی کم داریم!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:7 نويسنده helia |

آه نگاه کن

هنوز هم امید

در رخت عزای واژگان

یک خط بالاتر از ناباوری ست...

 

که تخریب می شود دل تنگی

وقتی در خیال

کنار من می نشینی

و در من ریشه می کنی!

 

نگاه کن

این چَشم ها

چه رازها که فاش نمی کنند

- این دل ها -

 

آه آری

عـ شـ ق اشکنک دارد!

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:57 نويسنده helia |

آه ببین!

       اگر دیوارها نبودند

                         نزدیک تر بودیم...

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:57 نويسنده helia |

تمام غصه ها را می خورم

                      به سلامتی داشتن تو!

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:27 نويسنده helia |

پاییز من ببین!

در رقص قطره های عـ اشـ قی

در اوجگاه افسون گری ها

غم های شرقیَ م را - برهنه وار - فریاد می کنم

تا که چَشمانم آینه ی ازلی حضور باشد!

 

که این وقار زیبای بی مرزت

مرا عـ اشـ ق تر می کند

و ذوب می شود، بطالت ابدی رفتن هایم

وقتی در خماری ابرهای آسمانت

- مستِ مست -

آرزوی پریدن را سَر می کشم!

 

پاییزکم!

بیا

بیا به نسیمی کوتاه

آبستن کن این ابرهای پوشالی را...

و بگذار

زیر باران مهربانی ها

سرم به سقف آسمان گیر کند

و خاک تنَ م استحاله دهد، زبونی ِ هذیان ها را!

 

آه بیا!

بگذار عـ اشـ قی کنم

بیا...

 

 

+ شرمنده از نبودنم

که عزادار مهربان مردیَ م که پاییز - ندیده کوچ کرد...

صد ح ی ف!

 

(باشید، بودنتان گرمم می کند)

 

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:17 نويسنده helia |

الفبای آتشم

- بی قرار و بی قرار و بی قرار -

 

بخوان:

علوم انسانی ِ عاصی من

- این عروسک کوکی -

لعنت الله شده است

که هذیان علوم انسانی

این روزها

کابوس حاکم شهر شده است

 

بدان:

تناقض عجیبی ست

روزگاری دورافتاده و غریب

روزی اما درون قربانگاه شهرت!

 

آری

استحاله یعنی همین

یعنی از فرش به عرش رسیدن

در تثلیث زر و زور و تزویر

یعنی...

 

آه نگاه کن

دانشکده ی علوم اجتماعیَ م دارد حوزه می شود

همچو فلسفه، حقوق، ادبیات، علوم سیاسی، همچو...

که این ها تا همیشه ی تاریخ بی قواره اند

چونان غده ای(بخوان عقده ای) سرطانی بر تارَک دیوار!

 

آخ که من چه قدر عصبانیَ م...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:7 نويسنده helia |

حسین بازیَ م داده است

و مرا تاب ایستایی برابر کودکی هایم نیست...

 

پاییز

- این وسعت زیبای بی مرز -

نزدیک ست

باید از آن نگاشت و اول مِهر روی دیوارک وبلاگ قاب کرد...

 

آخ که برای این عـ اشـ قانه ی مقدس باید همه را بازی داد، بیایید بازی:

SinGle PlaYeR، همـیلا، شیخ، لــیلا، گلـــناز، مرتضا، آســمون، معصــومه، دخترک بی سلام من

ســینا، مهســا، مریمــی، پژمـان، نغمـــ ه، من، علــی، شــکلات تلخ، حسین کـرمانی، سعیده & سعیده...

 

+ همه بازی!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:37 نويسنده helia